رفتم حیاط و خواستم که همه ی آن ها به داخل کتابخانه بیایند. بچه ها را با زبان دوستانه دور هم جمع کردم  و درباره کتاب و کتابخانه باهاشون صحبت کردم و موفق شدم بچه ها را قانع کنم که عضو کتابخانه بشوند و به جای بازی پر از دعوا زیر افتاب گرم به بخش کودک بیایند، مطالعه کنند و شعرها و داستان های آقای حسین زاده را که هر روز راس ساعت۱۴ بیان میشد گوش بدهند و چیزی یاد بگیرند. فرم ها را بین بچه ها توزیع کردم تا به منزل برده، تکمیل کنند و همراه مدارک و حق عضویت به کتابخانه برگردند، همه بچه ها کتابخانه را به سوی منزل ترک کردند. حس خوبی داشتم و از مهارت خودم غافلگیر شده بودم تا اینکه مادر یکی از بچه ها بسیار خشن در حال داد و بیداد وارد کتابخانه شد و به من گفت که به چه حقی بچه ها را مجبور کردم عضو کتابخانه بشوند. من آرامشم را حفظ کردم و با لحنی دوستانه و با ابراز درک مخاطب با ایشان صحبت کردم و دلیل کارم را توضیح دادم بعد از۱۵ دقیقه ایشان آرام شدند، فرزندشان را عضو کردند و بعد از عذرخواهی کتابخانه را ترک کردند...

کتابخانه عمومی قلم